العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

18

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

آيا تو مرا مىكشى ؟ تو گمان ميكنى ابن زياد زنا زاده كه پسر زناده هم هست تو را والى شهر رى و گرگان خواهد كرد . به خدا قسم تو بدين وسيله زندگى مباركى نخواهى نمود . زيرا اين مطلب عهد و پيمانى است كه بسته شده . هر عملى كه ميخواهى انجام بده . زيرا تو بعد از كشتن من در دنيا و آخرت خوشى نخواهى ديد ! گويا : مىبينم سرت در كوفه بر فراز نى نصب شده باشد و كودكان آن را هدف تير اندازى قرار خواهند داد و آن را غرض و هدف خويشتن قرار مىدهند . عمر از سخن امام حسين عليه السلام در غضب شد و اعراض نمود . سپس باصحاب خود گفت : چه انتظارى در بارهء حسين داريد ؟ بحسين حمله كنيد ! زيرا بيشتر از يك لقمهء شما نخواهد بود . امام حسين عليه السلام هم اسب پيغمبر خدا را كه نامش : مرتجز بود خواست و بر آن سوار شد و ياران خود را براى جهاد در راه خدا آماده كرد . مؤلف گويد : اين خطبه را در كتاب : تحف العقول به همين مضمون و سيد بن طاوس هم با اندكى اختصار روايت كرده‌اند و نيز طبق روايت احتجاج خواهد آمد . شيخ مفيد مينويسد : هنگامى كه حر بن يزيد ديد آن گروه خونخوار براى جنگيدن با امام حسين مصمم شده‌اند به ابن سعد گفت : اى عمر ! آيا تو با اين مرد قتال خواهى كرد ! ؟ ابن سعد گفت : آرى به خدا قسم ، كارزارى خواهم نمود كه آسانتر آن سقوط سرها و بريدن دستها باشد . حر گفت : آيا شما با آن پيشنهادى كه امام حسين عليه السلام كرد موافق نيستيد ؟ عمر گفت : اگر امر بدست من بود چرا ، ميپذيرفتم ، ولى امير تو يعنى ابن زياد زير بار نميرود . حر آمد تا در مكانى ايستاد . مردى از گروه او با او بود كه او را قرة بن